تهران قدیم کوچهای داشت که برای بسیاری از جوانها، چیزی شبیه دروازه ورود به دنیای رؤیاها بود؛ کوچه ارباب جمشید، جایی در حوالی لالهزار و خیابان منوچهری که روزگاری نامش با سینمای ایران گره خورده بود. در سالهایی که فیلمهای ایرانی روی پرده سینماها تماشاگران بسیاری داشتند و ستارههایی چون فردین و بهروز وثوقی محبوب دل مردم بودند، این گذرگاه قدیمی به یکی از کانونهای فعالیت سینمایی تبدیل شده بود؛ آنقدر پرجنبوجوش که لقب «هالیوود ایران» را به خود گرفت.
در آن روزگار، دفاتر تهیهکنندگی، شرکتهای فیلمسازی و محل رفتوآمد اهالی سینما در این محدوده قرار داشتند. برای همین، کوچه ارباب جمشید فقط یک مسیر باریک میان ساختمانهای قدیمی نبود؛ نقطهای بود که امید و انتظار در آن جریان داشت. جوانانی که رؤیای بازیگری در سر میپروراندند، از صبح تا غروب در کوچه میماندند، رفتوآمدها را زیر نظر میگرفتند و چشمانتظار فرصتی بودند تا شاید نگاه یک تهیهکننده یا کارگردان به آنها بیفتد.
برای بعضیها، همین که بتوانند در یک فیلم ظاهر شوند، حتی در نقشی کوتاه یا بهعنوان سیاهیلشکر، اتفاق بزرگی بود. آنها به امید چند ثانیه حضور روی پرده نقرهای، روزها و هفتهها در این کوچه رفتوآمد میکردند. برای عدهای دیگر هم ماجرا سادهتر و شیرینتر بود: دیدن ستارههایی که تا آن روز فقط روی پرده سینما دیده بودند. شاید فردین از دفتری بیرون میآمد، شاید بهروز وثوقی از کنارشان میگذشت و شاید فرصتی برای یک سلام کوتاه یا تماشای چهره محبوبشان از نزدیک فراهم میشد.
اما پشت این همه شور و هیجان، داستان دیگری هم وجود داشت؛ داستان جوانانی که با هزار امید به کوچه میآمدند و بسیاری از آنها هرگز به آرزوی بازیگری نمیرسیدند. ارباب جمشید برای برخی آغاز یک مسیر حرفهای بود و برای برخی دیگر، خاطره رؤیایی که در همان کوچه جا ماند.
امروز، یادآوری این گذرگاه فرصتی است برای بازگشت به روزهایی که سینما نهفقط روی پرده، بلکه در خیابانها و کوچههای تهران هم زندگی میکرد. کوچه ارباب جمشید یادآور دورانی است که گاهی تمام آرزوی یک جوان، گرفتن یک نقش کوچک و دیده شدن در دنیایی بزرگ بود؛ کوچهای کوچک با رؤیاهایی به وسعت پرده نقرهای.