ماه رمضان که میرسید، حالوهوای خانه عوض میشد؛ انگار زمان کمی آرامتر میگذشت و دلها زودتر نرم میشدند. نزدیک اذان مغرب، همهچیز رنگ و بوی دیگری داشت.
سفره ساده اما پر برکت بود؛ روی فرش دستباف پهن میشد، با نان تازه، پنیر، سبزی، خرما و استکانهای کمر باریک چای. قابلمه روحی آرام گوشهای قل میزد و بوی آش یا سوپ تازه در خانه میپیچید. آن سادگی، خودش اوج زیبایی بود.
کنار بخاری نفتی یا گازی، همه دور هم حلقه میزدند. گرمای بخاری فقط جسم را گرم نمیکرد؛ دلها هم گرم میشد. لحظه گفتن «اللهم لک صمنا…» و باز کردن روزه با یک خرما، سکوتی کوتاه و بعد صدای صمیمی خندهها، یک صفای خاص داشت که با هیچ چیز عوض نمیشد.
سحرها حال و هوای دیگری داشت؛ خانه نیمهتاریک، صدای آرام رادیو یا قرآن، بوی چای تازهدم و غذایی ساده در قابلمه روحی. مادر یا مادربزرگ با یله یا لباس راحتی خانه، آرام همه را صدا میزد که برای سحری بیدار شوند. بیرون، کوچهها ساکت بود و انگار شهر هم روزهدار بود.
رمضان فقط یک ماه نبود؛ یک حس مشترک بود. حس باهم بودن، ساده زیستن، و قدر دانستن لحظههایی که همه خانواده دور یک سفره جمع میشدند. شاید امکانات کمتر بود، اما دلها نزدیکتر بود—و همین، ماه رمضان را به یکی از شیرینترین خاطرههای زندگی تبدیل میکرد.